... نه شاعرم نه نویسنده ، این دلِ سرکش من است که می نویسد ...
۱۲ مهرماه دومین سالگرد تولد سمفونی سکوت بود .. تولدت مبارک سمفونی سکوتِ من .. و تمام برای همیشه خداحافظ نمیدونم چی بنویسم ؛ نمیدونم چی بگم ! نمیدونم این چه اپیدمیِ که هممون رو درگیر کرده ... بچه ها هیچکدوم نیستیم دیگه ... خودِ من نیستم .. ! نمیدونم چرا این اتفاق افتاده یا چه جوری ... فقط میدونم دوستش ندارم .. نمیدونم شما هم حسش کردید یا نه .. دوستانِ تازه رو که نمیتونم نظری بدم .. اما ما هممون یه گروه بودیم .. دو سال پیش رو یادتون هست ؟ الان چی شده بچه ها ؟ چرا هیچکدوم نیستیم .. وارد بلاگفا که میشی فقط با یه سمفونی .. یه سکوتِ محض مواجه میشی .. دیگه تنها اسم وبلاگِ من سمفونی سکوت نیست .. هممون این سمفونی رو داریم .. بچه ها نمیدونم کجایین و در چه حالین و اوضاعتون خوبه یا نه .. فقط می دونم هنوز همونقدر برام عزیزین .. پس براتون آرزوهای خوب می کنم .. اما میخوام بگم .. این وضع ناراحتم می کنه .. خودِ منم مشمول این اپیدمی شدم .. ناخواسته .. شایدم خواسته .. بچه ها همتون رو دوست دارم .. خوب باشید .. هرجا که هستید از لحظه لحظه های زندگیتون بیشترین لذت رو ببرین .. و بازم می گم که خوب باشید .. بچه ها دلم برای همتون تنگ شده .. I miss you all بعد نوشت : چند روزی دارم میرم سفر .. نبودنم رو ببخشید .. به دل نگیر گله نکن حصاری که میان من و توست نه خواسته دل که حجاب چَشمانم است ... به دنبالِ منِ گذشته نباش ! و بپذیر گرچه لمس دقایق با تو برایم شیرین است ، امّا ؛ من گویی خیلی دورتر ، میان تنهایی هایم جا مانده ام ... ! تنها پروانه ام عمرش تموم شد امّا بقیه هنوز از پیله بیرون نیومدند ... ممنون میشم اگه به وبلاگ سیب ترشِ عزیزم (وبلاگ سکوتِ یخی در لینک هام) سر بزنید و اگر مایل بودید شرکت کنید ... + تسلیت .. التماس دعا .. + بی نهایت این آهنگ رو دوست دارم ... صدا می کند مرا ، لحنِ واژه هایی که هیچگاه تلفظ نشدند ؛ و آهنگِ زیبایشان ، در خودخواهیِ خاموشیَم از بسامد افتاد ... + قالبم رو دوست دارم .. + دلم برای این آهنگ تنگ شده بود .. اولین پروانم به دنیا اومد ... همه چیز آرام است ؛ افکارِ خورشید در آن سوی دنیا بازارش گرم است ... و نیمرخ مقعّرِ ماه ابرو ، در چشمانِ شب نشانده است ... و باز نگاهِ من در اندیشه ی پیوستن به آرامشِ ستارگان ، خیال پلک ندارد ... کمی خاطره برمیدارم از چشمانت ؛ میخواهم دوره گردِ لحظه های صامت شوم ... لازم دونستم که از همه ی دوستانم که حالم رو پرسیده بودند تشکر کنم .. واقعا ممنونم .. تو پست قبلی بیش از تعداد نظرات عمومی نظر خصوصی داشتم که حالم رو پرسیده بودن و این به من نشون داد که چقدر دوستان خوبی دارم .. باز هم ممنونم عزیزانم .. + ببخشید که سر می زنم اما خاموشم .. تو رفتی ترسیده بودم و تنهایی را ، با تمام وجود در آغوش گرفتم ... + کسی رو خبر نمی کنم .. خواستم خبر کنم دیدم اصلا نمیتونم .. صدایت می کنم ، آهسته ... تا فقط احساسِ تو بشنود ؛ آرام بر لب هایم تو را جاری میکنم ... وقتی بسامدِ دلتنگی هایم را شنیدی ، تو نیز آهسته صدایم کن ... + آهنگ رو دوست دارم ... + گویا برخی دوستان در دیدن مطلب به خاطر قالب مشکل داشتند .. و وقتی من امتحان کردم دیدم ابتدای متن با مرورگرِ فایر فاکس و اپرا نشون داده نمیشه ولی با اینترنت اکسپلورر درسته .. به هر حال با پوزش از دوستی که درخواست اون قالب رو کرده بود برای راحتیِ دوستان قالب رو عوض کردم .. امیدوارم که با این قالب مشکلی نباشه .. می بینمت دوباره ، که می آیی ... چونان دخترکان کولی خانه به دوش آرام ، آرام ، آرام ... صدای کفش هایت را هنوز هم میشناسم و بوی عطر گل هایی که بر دوش داری ؛ و لطافت لبخندی را که بر لب ... چقدر دلم برایت تنگ شده بود ؛ چقدر دلم برایت تنگ شده بود ؛ چقدر دلم برایت تنگ شده بود ... یادت هست ؟! آن روز که ما را به کال ها سپردی و رفتی ... ما را به شوق دانه های نرسیده دامن پرچینت را با تمامی طراوت ها و لطافت ها بر خاک بیَفشان ما از هیبت زمستان گذشته ایم می توانی به ابر بگویی ببارد ؟ عجیب هوای خاک باران خورده را کرده ام وقتی که بوی سبزه های تازه رسته به آن پیوند می خورد ... هنوز آن جا ایستاده ای و لبخند می زنی ؛ من به اندازه ی تمام لحظه های ندیدنت خسته ام به اندازه ی تمام لحظه های ندیدنت دلتنگم صبح به باغچه گفتم حیف ، چقدر این ثانیه ها نامردند گفته بودند که برمی گردند امّا ، برنگشتند ... و از پس رفتنشان بی سبب عقربه ها می گردند ... سخت می بینمت امّا ردّپایت هنوز واضح است .. مثل همیشه زود می روی من تازه از آمدنت سخن گفتم که تو .. دور شدی .. می روی و من احساسم را به شاخه های بازیگوشی می آویزم ، که ذهنِ کوچه را بسته اند .. یادت باشد ، بدون احساسم می میرم .. ! من آن را برایت جا می گذارم ، همین جا ... شاید که باز برگشتی ... چشمانم اصرار می کرد ... اما ، پنجره به کرکره های بسته مبتلا شده بود .. ! شیشه ی چشمانم ، بغض کرد و دنیایش سراب زده شد ... پنجره دیگر نفس نکشید ، و مات .. ! و خیرگیِ مه آلود چشمانم ، پشتِ دهن کجی های کرکره ها جان سپرد ... و من نگاهم را در آخرین جایی که رویت شدی ، چال کردم ... + خسته بودم از سیاه .. ذهنم از غمش کبود .. ! پنجره ای هست میان ِ حرف هایم ، برای سَرَ ک کشیدن ِ گاه گاه ِ سکوت ... ! و کاغذ ، مات می ماند وقتی پنجره خمیازه می کشد ... الفبای ِ نوشتنم به کُما می رود ، و خشکش می زند چشمه ی خودکارم ... تا بسته شدن ِ لب های پنجره ، کنجی پنهان می شوم تا سکوتِ مرا پنجره با خود نبرد ... + گاهی کلمات هم سلاخی می شوند ... + این عیدِ زیبا رو به همه تبریک می گم ... بعد نوشت : تنهای عزیزم .. نمیدونم چرا وبلاگت رو حذف کردی .. کاش یه خبری میدادی .. همیشه یادت هستم .. با تمامی گرد و غبارش آب و جارو هم گاهی خوب است .. ! + شاید سلام .. + از همتون ممنونم .. بینهایت ممنون .. + شرمنده که خبر نمیکنم .. + عکس هایی که زیر مدیا پلیر گذاشتم و آهنگ رو خیلی دوست دارم .. + پست قبلی رو ثبت موقت کردم ؛ ولی تمامی نظرات شما عزیزانم رو دارم .. hello ، Is it me you're looking for I can see it in your eyes I can see it in your smile you're all I've ever wanted and my arms are opened wide because you know just what to say ... and you know just what to do and I want to tell you so much : I LOVE YOU لحظه ای پنداشتم باران در غبار بی کسی هایم جان سپرد . اما زهی خیال باطل ! این بغض تردید انگار هنوز هم خیال فرو پاشیدن ندارد ؛ آسمان هم قهرش گرفته ! و خدا خشمگین است از قضای نماز فرشته ی نامقدّسش ... ******* + ببار باران ؛ مسافری دارم که به وسعت تمام قطراتت چشمانم را بارانی کرده ... + تولدت مبارک .. عزیزم ! در ازدحام این همه سکوت تنها یک حرف بمان ، یا برو ... ! اما من هنوز هم آرام آرام آرام .. بیشتر از پیش تحلیل می روم .. بهار من تو بودی با آن دست های ظریف و کوچکت که پر از طراوت باران بود و عشق انگار ازدحام کرده بود در آستان قدم هایت مرا به کدام حادثه شگفت فراخوانده بودی با این دست های خالی با این دست های شرمنده و خالی دست های من با تمام بزرگیش خالی بود ... و دست های تو با تمام کوچکیش پر ... ! جا گذاشته ام پاره هایی از وجودم را آنجا میان عشق و لبخند آنجا در خنده های مستانه ی کودکی که میتوانست آرامش بیقراری یک روح باشد ... ! + مخاطب : کودکی .. بعد نوشت : عذرخواهی می کنم که جواب نظرات این پست رو نمیتونم بدم .. اینم سفره ی هفت سین به سلیقه ی منه .. اینم از یه نمای دیگه .. ! و البته اینم تبریک به زبون ثوناریه ! این صفحه ی ۳۶۵ دور ــ ۳۶۶ دور ــ گاهی حالم را بهم می زند ... ! گاهی حالم را خوب می کند ؛ در آخرین روز اسفند ، امّا ! چیزی ندارم برایت بگویم ... آواز خوانی رویا بافم که رویاهایش را به باد داده است ... ! تا که شاید این بار این صفحه ۳۶۵ دور را جور دیگر ورق بزند ... . . . ۳۶۵ دورِ دیگر مبارک .. ****** + گر حجمِ سردِ غرورِ رهگذر بشکند / جاده ردِّ پایَت را بر رخِ عالَمیان کشد .. + بهار که از راه می رسد ، تمامی احساسات مرده و نیمه مرده ام را ، جارو می کنم و دور میریزم .. + بهار امسال بی تو ، برایم غم انگیز تر از پاییز است .. + تولّد عید شما مبارک .. ! 

![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

دور می شوی آرام ...![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
حالا که رفتی سفرت سلامت .. ![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
( ح . ا ) ![]()
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |


